امروز برای یه سری کارها به همراه مادرم به بیمارستان مسیح دانشوری رفته
بودیم توی محوطه در حال قدم زدن بودم که چشمم به پسری که ریه خواهرم بهش
اهدا شده بود افتاد ، لحظه ای صبر کردم ، دقیقا نمی دونستم چی کار کنم یه
حسی بهم می گفت جلو برو و باهاش خوش و بش کن و از طرف دیگه حس دیگه ای بهم
می گفت بی خیال شو تا اتفاقات شب جشن نیوفته . زیاد برای تصمیم گرفتن فرصت
نداشتم . تصمیم گرفتم نگاهمو از اون بردارم و راه خودمو برم ، روی خودمو
برگردونده بودم که یکی صدام زد . رومو برگردوندم سلام کرد و خودشو پدر
حسین معرفی کرد . باهاش دست دادم و از آشنایی باهاش ابراز خوشحالی کردم .
زبونم ناخودآگاه سراغ حسین رو گرفت و پدر حسین بی معطلی او رو صدا زد و به
سمت من اومد . دقیق نمی دونستم چی بگم و دقیق تر نمی دونستم چی چیزی نباید
بگم . حالشو پرسیدم و از اینکه حالشو خوب دیدم ابراز رضایت کردم . حرف از
دٍین زد ٰبهش گفتم هیچ وقت این حرف رو نزن تو مدیون کسی نیستی تو فقط محبوب
خداتی . نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و ازش درخواست کردم که شمارشو داشته
باشم . شمارشو گرفتم و در گوشی سیو کردم و بهش گفتم بهت حتما زنگ می زنم .
شاید هیچ وقت اینکارو نکنم اما دیدن شماره اش توی گوشیم وقتی که از بی
حوصلگی کانتکت های کم تعداد خودمو بالا و پایین می کنم بهم حس خوبی میده .
مدتی
بود به خواهرم سر نزده بودم و 3 روز پیش بعد از مدتی بهش سر می زدم .
بالای سنگ نشستم دستمو روی سنگ گذاشتم آفتاب تا حد غیر قابل تحملی داغش
کرده بود . با آب چندین بار سرتاسر سنگو شستم تا از حرارتش کم بشه . دلم
نمیخواست بهش فکر کنم اما مدام فکرم به این سوال می رفت که بالا که انقدر
که گرمه دو متر پایین تر از اینجا چه خبره . گاهی دلم میخواد با دستام سنگ و
سیمان و خاک و باز هم سنگو کنار بزنم و بهش بگم تو حقت این زندگی نبود پس
بیا دوباره با هم در این دنیای کثیف زندگی کنیم ، دوباره به چیزهایی که
نداریم فکر نکنیم و با هم سعی کنیم زندگیو تحمل کنیم . بهش بگم بلند شو که
درس دانشگاهت تموم شده و وقتشه که برای ادامه زندگی تصمیم بهتری بگیری .
بهش بگم وقتی به خرید میرم و برندهای مورد علاقه ات رو می بینم که مدل های
جدید خودشونو تو ویترین هاشون گذاشتند به چیزی جز تو فکر نمی کنم ، بیا که
توی این 11 ماه از خیلی مدل ها عقب افتادی و باید حسابی خرید کنی . بیا که
خیلی کارها مونده کارهایی که برای توئه .
زندگی خوب نیست . اونقدر بده که نمیشه به خوب شدنش فکر کرد .