ღ♥ღ خاطرات من ღ♥ღ
همه چيز از يه زنگ و البته يه پيشنهاد شروع شد ميخواي بدوني
چه پيشنهادي ؟ پس با من باش و اين چند خطو بگذرون جريان از اين قرار بود كه من در خدمات كامپيوتري خودمون در
حال پرس چند برگ بودم كه يه بابايي اورده بود براي كاراي پاسورت و اينا كه موبايلم
زنگ زد ! دوستم علي اونور خط بود !!! -
سلام -
سلام چطوري علي ؟ -
قربانت تو چطوري ؟ -
ما هم بد نيستيم -
كار و بار چطوره ؟ -
اي بدك نيست خدا رو شكر -
هومن يه پيشنهاد برات دارم ؟ -
چه پيشنهادي ؟ -
ما روسري فروشيمون الان تو حراجه يكيو ميخواد ميتوني بياي ؟
2 روزه روزانه هم ميده پولتو بيا وايسا -
والا چي بگم باشه حالا بهت خبر ميدم من اخه كارم اين نيست
كه علي جون -
ديگه نه و اينا نداريما بيا خودتم لوس نكن -
بهت خبر ميدم گوشيو
قطع كردم و با خودم فكر كردم و غرق فكر هاي نيك و پليد شدم ! فكرهاي خوب كه هيچي
هميشه بچه مثبت بازي در مياره و اعصاب خرد كنه اما فكر هاي پليد مي گفت خره ! گفتم
جانم ؟ گفت بيا برو وايسا هم كارش آسونه هم پريان زيبا رو مشاهده كرده و در اين ميان
نصيبي هم از اونجا ميبري و غم از دست دادن يار رو به ديار فراموشي سپرده و زندگي
جديدي براي خود بر ميگزيني و ازدواجي دوباره را سر ميدهي با
خودم كلي فكر كردم قبول كردم و رفتم و شرطم گذاشتم كه فقط 2 روز ميتونم باشم روز
اول بدون هيچ اتفاق خاصي به پايان رسيد ولي روز دوم كه در بين بزرگان به يوم العذاب
معروف گرديده است حول و
حوش بعد از ظهر بود كه دختر خانومي زيبا رو با سيمايي گلگون كه نشان از وقت گذاشتن
بسيار زياد پاي ميز آرايش مي داد و گواه اين بود كه دست كم 856 مدل از لوازم آرايش
مختلف بر صوت ايشون سكني گزيده است پا به محفل دستار فروشي ما گذاشت رو به من كرد
و گفت آقا قيمت اين شالي كه پشت اين ويترينه چنده ! در دل سخت متاثر و متاسف شدم
كه لا مذهب چي مي شد ميومدي روسري بخري غلط كردي شال پسنديدي مگه نميبيني من مسئول
قسمت روسري ام ! انگشت اشاره را بالا برده و نوك آن را در فضا رهانيده و پسرك
چلمني كه اسمش آرش بود و مسئول شال بود را نشانه گرفته و گفتم خانوم ايشون فروشنده
شال هستند به ايشون مراجعه كنيد راهنماييتون مي كنند ، گويا نداي دروني من به گوش
پروردگارسيده بود رفت اون قسمت و گويا شال رو نپسنديد داشت ميرفت كه دم قسمت روسري
دوباره نيش ترمزي زد و نگاهي به ويترين جلوي من كرد و نگاه خود را به ويترين روسري
كه در جلوي من بود دوخت لحظه اي مكث كرد و لنگه كفشي كه در دهانش بود را به صدا در
آورد و گفت آقا يه روسري بديد كه به پوست
من بياد با اين
سخن چشمان من خود را از كاسه خارج كرده و اينجانب اندر كف اين سخن خواهرمون قرار
گرفتم ! در دل گقتم آخه من چه ميدونم چي به تو مياد ! بهش
گفتم خانوم طرح دار باشه ، ساده باشه ، نخي باشه ، ابريشم باشه چه جوري باشه ! با
لحني اعتراض آميز گفت من نميدونم فقط به من بياد ! گويا در مخمصه اي سخت گير
افتاده بوديم ! گفتم چشم ببينم چي ميتونم بهتون بدم ! پوست سفيدي داشت و چشماشم
قهوه اي ! اولين كار كه طلايي و مشكي بود و خيلي هم خاطر خواه داشت در بين بانوان
ولي به دليل قيمت بالا همه را در حسرت داشتن ميزاست بهش دادم گفتم خانوم بفرماييد
ببينيد از اين خوشتون مياد ؟! كار خيلي قشنگيه ! ابريشمم هست ! طرح جديد TT هم هست
نه گويا طرف ما شخصي بسيار كاهل بود ! حتي زحمت گرفتن روسري از بنان بنده را هم به
خود نداد و تنها كاري كه كرد اين بود كه اومد نزديك و گونه خود را چسبوند به روسري
كه تو دستاي من بود و جلوي آيينه خودشو ديد ! -
نه ! اين بهم نمياد ! لپ هام ميزنه بيرون ! -
اين يكي چطور خانوم ؟! -
نه ! اينم خوب نيست -
اين ؟ . . . . . -
واي از نفس افتادم اين چي خانوم ؟ -
نه در اين
لحظه جلوي خودمو يه نگاه كردم ! باور
نكردني بود ! كوهي خلق شده بود كه بدنه خود را از زنگ هاي قهوه اي ، سرخابي ، مشكي
، زرد ، بادمجوني مايل به خاكستري ، بادمجوني مايل به زرد مايل به نارنجي ، نوك مدادي
، صورتي با خال خال هاي فيروزه اي و ... پوشناده بودند و جنس هاي آن از نخ و
ابريشم و بافتني ، مس و چدن و پلاتين و الي آخر بود ديگه همه ي ويترينو اورده
بوديم پايين ، تقريبا اين خانوم 2 ساعت و نيم ما را به بازي گرفت ! در اين لحظه سر
را بالا گرفته و 3 4 فروشنده ديگر را مشاهده كردم كه انگشت حيرت به دهان گرفته و
در خلقت اين موجود يا العجب مي گفتند ! مخلوقه ي لعنت الله اليه مارو حسابي مچل
خود كرد و در آخر گفت مرسي آقا فكر كنم نميتونم اون چيزيكه ميخوامو پيدا كنم ! در
اين لحظه دلم ميخواست پنجه هاي دست خود را رها كرده و يك عدد كف گرگي نثار جانش
كنم كه آخه مگه تو مرض داري !مغازه رو ترك كرد و من موندم و اعصاب خورد و خستگي
جسمي و روحي و يه كوه كه ديگه به رشته كوه تبديل شده بود از روسري ! شروع كردم به
تا زدنو در دل گفتم ديگه كلاهمم توي پوشاك فروشي بيوفته نميام وردارم ! بريم همون
كار كامپيوتري خودمونو انجام بديم كه اينكار بس با روح ما غريب است اون روزم
گذرونديم و روسري فروشيو با تمام خدم و حشم و متعلقات بدرود گفتيم و به دكون خود
بازگشتيم ولي از
حق نگذريم هم دوستاي خوبي از فروشنده ها تو اين دو روز پيدا كردم هم تجربه جالبي
به شخصه براي خودم بود ! تا پست بعدي خدانگهدار خوب از اين مسائل گذر مي كنيم و ميپردازيم به پروژه دانشگاه !! البته نه خود دانشگاه بلكه حواشي اون و حتما ميدونيد حواشي هميشه از اصل موضوع جذاب تر بوده
بعد از بازي در آوردن هفته پيش بر سر دادن واحد ها اين شنبه بلند شدم رفتم دانشگاه !! ديگه يه راست رفتيم مديريت
دانشكده فني !! ديدم اوه چه خبره !! جمعيت زيادي اعم از مذكرين و مونثين
سمت يه نفر كه همون آقاي مدير باشه حمله آوردند و هر كدوم درخواست هاي
خودشونو با صداي بلند ميخوان !! يكي برگه اخراجي دستشه !! يكي انتقالي
ميخواد يكي مثل من دنبال واحداشه !! يكي هم بود كه بسي خوشحال به نظر
ميرسيد و هنوز ترم شروع نشده بود دنبال برگه مرخصي بود !! جمعيت رو ديديم
و در همان لحظه بسيار گرخيديم ! چند قدم به عقب برداشته !! نگاهي به سمت
چپ كه همون پنجره باشه انداختم !! ديدگان به تاكسي ها خيره شده بود و
ندايي در دل ميگفت هومن امروزو بي خيال برو فردا بيا !! كم كم داشت اين
وسوسه بر من چيره ميشد كه با خودم گفتم بابا بي خيال كي حال داره فردا
بياد همين الان تا 2 3 هم شده وايميسيم كارمون راه ميوفته !! همين شد كه
به جمعيت پيوستم !! جمعيت هي كم تر ميشد !! در اون بين يه دختر خانوم
زيبارو هم در كنار ما ايستاده بود و با ندايي بسيار دلنشين گفت آقا شما هم
ورودي هستيد ؟؟!! در اين لحظه قلب تعداد تپش 50 تا در دقيقه روجايز نشمرد و كار خودشو با تعداد 180 تپش در دقيقه
پي گرفت !! البته فكر نكنيد بنده بي جنبه تشريف دارم علت اين بود كه ايشون
با لحن بسيار لطيفي بنده رو خطاب قرار دادند !! گفتم بله چطور خانوم ؟ با
همون لحن ذكر شده گفت اخه هي ميگه برو امور مالي برگه بگير منم رفتم هي
پاسم ميدن اينجا ميدن اونجا !! دل اروم زمزمه كرد اخي هومن فدات شه !! ولي
زبان گفت : خوب از ايشون بپرسيد!! گفت اينكه جواب نميده از بس سرش شلوغه !! به ياد فيلم هاي مرحوم فردين حس فرديني بر تن و روح من قالب شد و گفتم من ازش ميپ
رسم و با پرشي فوق العاده و صدايي دو چندان بلندتر و رسا تر از پيش گفتم
آقاي زند ايشون اينطوري ميگن رسيدگي كنيد ديگه !! ديدگان آقاي زند به من
دوخته شد !! دندون هايش بر هم اومد و دندون اسياي بالايي شروع به ساييدن
همتاي پاييني خود كرد !! و گفت شما به كار خودت برس !! و من در اين لحظه
فهميدم چه تفاوت هاي فاحشي بين من و فردين وجود داره خلاصه كار اين خانوم
هم انجام شد و نوبت به ما رسيد و برگه مارو گرفت و شماره دانشجويي مارو
تايپ كرد و گفت پرينت شما دانشكده بغليه !! دل سر اعتراض باز كرد و گفت اي
دهنتو ايزوگام ! خوب زودتر ميگفتي !! از فني زدم بيرون و رفتم دانشكده
بغلي كه علوم پايه نام داشت !!پله رو رفتم بالا !! در راه پله ، زير پله
، لب پنجره ، زير پنجره ، دم كلاس ، توي كلاس ، تو سطل آشغال ، توي سايت ،
توي ابدارخونه و همه و همه پر از موجود مونث بود !!!! اوووووو گويا اين
همون بهشت برين است كه پيش از اين وعده اش داده شده بود !! در اين حين
مردي قد بلند و سيبيل هاي نا فرم در جلوي من ظاهر شد و به من ثابت كرد
نه !! اين تصوري بس اشتباه بود !! به اتاق اساتيد رفتم و گفتم از اينجا
بايد پرينتمو بگيرم گفت نه برو بيرون ساختمون پشت همين ساختمون اونجا ميدن
!! آن محفل رو ترك گفتم و راه خروج رو پيش گرفتم !! به جايي كه گفته بود
اومدم ! نه !! اره !! چي ميبينيم !؟! جمعيتي وحشتناك به صورت صف لرزه بر
طول و عرض من انداخت ! و من رو به ياد روز رفتن ايران به جام جهاني و اون
جمعيتي كه ريختن بيرون انداخت !! به يكي از اونا گفتم آقا شما هم اومديد
پرينتتونو بگيريد ؟! گفت ما اومديم فيشو ثبت كنيم منم گفتم پس حتما كار
مارو راحت و بدون صف راه ميندازند ديگه ! راه مستقيم رو پيش گرفتم رفتم و
رفتم تا اينكه يه عدد پا كه جلوي حركت را گرفته بود و توسط شلواري مشكي
رنگ پوشانده شده بود جلوي راه رو گرفت و گفت كجا ؟سر رو به بالا هدايت
كردم مردي بود تقريبا 2.5 متري و گفتم ميخوام پرينتمو بگيرم !! گفت برو تو
صف !! گفتم 22ام ثبت كردم كي حال داره بره تو اين صف يه دقيقه ميخوام
پرينتمو بگيرم ديگه ! گفت گفتم برو تو صف ! گفتم من الاف كه نيستم !! ديد
نه گويا رقيبش بسيار قدرتمنده !! با يك حركت تكنيكي و دريبل ايشون و چند
نفر ديگه كه رونالدينيو در روز هاي اوج خودش سعي مي كرد انجام بده خودمو
به اونور ميله ها رسوندم و در عرض دو سه دقيقه پرينتمو گرفتم !! داشتم بر
ميگشتم كه جواني بسيار رعنا توجهمو به خودش جلب كرد !! بلههههههه ايشون
كسي نبود جز شاهين دوست و همكلاسي عزيز من در پيش دانشگاهي !! صداش كردم و
يكديگر رو در آغوش گرفتيم و صحنه اي بسيار رومانتيك بر اونجا چيره شد !!
اون عمران قبول شده بود !! گفتم به ! دست روزگار هم دانشگاهيمونم كرد !!
گفتم كلاس داري مگه ؟! گفت نه اومدم شرايط اجتماعي حاكم بر اين منطقه رو
بسنجم !! گفت تا كي اينجايي گفتم وايميسم كارت راه بيوفته !! گفت من 1
ساعتي هستم ! گفتم باشه و شروع كرديم به قدم زدن توي دانشگاه !! اين شاهين
ما خيلي خوشتيب و خوش استايل و صد البته دختر كش تشريف داره بطوريكه با
راه رفتن ما گردن دخترا به شكل جالبي چرخيده و چشم هايشون با زوم اپتيكا 4
و زوم ديجيتال 16اين جوان رو هدف قرار ميداد !! با هم يه ساعتي در دانشگاه بوديم و گفتيم و خنديديم !! بعد راه رفتن رو پيش گرفتيم و اون محل رو ترك گفتيم !!
تا پست بعدي كه ايشالا زياد با اين يكي فاصله نداره خداحافظ !
ولي اين يعني 3 سال از عمر من گذشت از 16 سالگي شروع كردم الان وارد 19 سالگي شدم پست هاي اولمو ميخونم ميفهمم احمقي بيش نبودم يه پسري كه حس ميكنه عقل داره و به عقل مجازيش افتخار ميكنه شايد اگه خدا عمر داد و 3 سال ديگه اينايي كه الان ميگمو بخونم قهقهه بزنم كه واي پسر تو احمق بودي!!!! بگذريم ... كنكورم تموم شد استرس واي فردا استاد اينو ميخواد اونو ميخواد استرس 5 شنبه ها كه واي فردا قلم چي دارم استرس اينكه واي فردا مشاور چي ميگه ترازم كم شده استرس اينكه واي امروز كم درس خوندم و الي آخر ... همه و همه و همه به پايان رسيد كنكور از5 حرف تشكيل شده ولي واسه خودش دنياييه ، لا مذهب 4 ساعته تمومه ولي يك سال خواب و خوراكو ميگيره از ادميزاد خيلي جالبه چه بخوني چه نخوني چه بچپي تو اتاقت چه دختر بازي كني همه جوره يه گوشه ي فكرت هست صبح كه بلند ميشي بهش فكر ميكني تا آخر . خلاصه ، زندگي روتين به مدت 365 روز !!!!! ولي تموم شد همش تموم شد رتبمونم دادند چه خوب چه بد تموم شد و الان براي خودتي !! الان با هر نتيجه اي يه موجود ازادي خدايا حس خوبي دارم !!!! تموم شد حرفم ، نميدونم شايد زيادي چرت بود ولي ازم بيشتر ميشنويد البته ميخونيد البته نه تنها از من بلكه اين بار 2 نفر ، باهاش به زودي اشنا ميشيد دنياي اونم جذابه براي خودش تا بعد ... چطوری میشه تشخیص داد عاشق کسی شدی یا بهش عادت
کردی؟ ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون. سير نگاش کردم. هيچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود. يه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد. ديگه عادت کرده بودم. ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم. شايد يه جور ترس از دست دادنش بود. شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم. من به همين تماشای ساده راضی بودم. دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با
همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون
جای هميشگی خودش می نشست. نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه. هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد. هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم. حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز. اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم. هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم. ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود. مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود. ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود. بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی. خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود. نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم. فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن. يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم. شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم. اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد. نمی تونستم. دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون
پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم
بيرون و به سمت ايستگاه رفتم. از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت. من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين
لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون
توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن
اتوبوس رو نگاه می کردم. حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم. کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت. از خودم و غرورم بدم می اومد. با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد
که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می
تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور
تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار
می داد تحمل کنم. بلند شدم و ايستادم. در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون. درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد
داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی
خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد. طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود. دقيق که نگاه کردم ديدمش. خودش بود. انگار تمام راه رو دويده بود. داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود. زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود. دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو
گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر
از قبل کرده بود. نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست. - شما هم دير رسيديد؟ و من چی می تونستم بگم. - درست مثل شما. و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم. - مثه اينکه بايد پياده بريم. و پياده رفتيم ... و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.
| Design By : Night Skin |
